نه اتفاقا

خیلی چرنده

چرند از نوع بی نظیرش

behesht

به رسم تبریک دوباره سال نو شده و دوباره همه یادشون رفته زمستونم وجود داره .همه از بهار میگن ااااااااا چههههققققده احمق.

تا جایی که حس و حال اجازه داد به ذهن کند و پوچ و گنگم فشار آوردم و تا اینجای(تا جایی که نوشتم یعنی)وصیت نامه علی بزرگ رو بیاد آوردم البته تو کلمه های جزئئ غلط هایی داشتم که اونارم از رو متن اصلی تصحیح کردم.دیگه چی بگگگگگگگگگم ؟اها    یه معما   اون چیه که اگه حتی اسمشو ببری دیگه نیست   ؟

 

درد انسان ،درد انسان متعالی  تنهایی و عشق است.

 امروز دوشنبه سیزدهم بهمن بعد از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های  بیهوده ترو شخصیتهای مدرج گذر نامه گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر فرودگاه باشید که هشت احتمال پرواز است.(نشانه ای از تحمیل مدرنیسم قرن 21 بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند).گرچه هنوز از حال تا مرز احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور عازم سفرم و به حکم شرع باد در این سفر وصیت کنم .وصیت معلمی که از 18 سالگی تا الان که 35 ساله است جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج و درد چیزی نیندوخته چه خواهد بود؟جزاینکه همه قرضهایم را از افراد و از بانکها در نهایت سخاوت و بی دریغی واگذارمیکنم به همسرم که از حقوقم(اگر پس از فوت قطع نکردند)و فروش کتابهایم و نوشته هایم و آنچه دارم و ندارم بپردازد که چون خود میداند صورت ریزش ضرورتی ندارد.همه امیدم به احسان است در درجه اول و به دو دخترم در درجه دوم.و اینکه این دو را در درجه دوم آوردم نه بخاطر دختر بودن آنها و امل بودن من است.بخاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است.که دو راه بیشتر ندارد و به تعبیر درست دو بیراهه:یکی همچون کلاغ شوم در خانه ماندن وبه قار قار کردنهای زشت و نفرت بار زیستن که یعنی زن نجیب متدین.و یا تمام ارزشهای متعالیش را در اسافل اعضایش خلاصه شدن و مصل عروسکی برای بازی ابله ها و یا کالایی برای بازار کسبه مدرنیسم و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایه داری فرنگ که یعنی زن متجدد روشنفکر.و این هر دو یکی است گر چه دو وجه متناقض هم.اما وقتی کسی از انسان بودن خارج شود دیگر چه فرق میکند جغد شود یا یک چغوک.یک آفتابه شود یا یک دستمال مستراح.مستراح شرقی گردد یا مستراح فرنگی.و آنگاه در برابر این تنها دو بیراهه که گیش روی دختران است سرنوشت دختری که از پدر محروم است تا چه حد میتواند معجزه آسا و زمانه شکن باشد.و کودکی تنها در این تند موج سیلاب کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باطلاق فرو میرود تا کجا میتواند بر خلاف جریان شنا کند و مسیر دیگری را برگزیند؟......

پرچم بالاست

بای بای نقطه

+   مرتضی ; ۳:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

فقان زحادثه

اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد

        نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد

وگر نه عقل به مستی فرو کشد ور نه

    چگونه کشتی از این ورته بلا  ببرد

+   مرتضی ; ۳:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٠
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

دستی نیست

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند، زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر این گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.(صادق)

روح من حرف بزن بگو فریاد بزن ناله کن بگو

اتفاقاتی دور و اطراف ما هست که تا وقتی برامون نیفته اونارو  هرگزنخواهیم شناخت.اونا نه شبیه که خود معنی افسانست.اونا تلفیقی از فاجعه و کابوسه .همینه که میشه افسانه.

بگو روح من.بگو فاجعه اتفاق افتاد اما در عمق درد و زجر حتی کسی در چند فرسخی زجه هات نبود.از حادثه هیچ نگو.هرگز از حاثه حرف نزن.حتی به تو میخندند.چون تا دنیا دنیاست و این بازی چندش آور هستی ادامه داره هیچ کس حادثه رو نمی فهمه.جز حادثه دیده.

بعد از حادثه.ادامه بده.بگو روح من.

بگو اگرچه به جایی نمیرسد فریاد.

بگو از لحظه های سقوط.از چند لحظه قبل تر.موقعی که فکر میکردی دستی هست تا پروازتو در آغوش بگیره و برای همیشه یه پرندت کنه.اما هیچ وقت نبود.دستی وجود نداره.دروغه دروغ.بی نوا روح من.بگو فریاد بزن .اگرچه به جایی نمی رسد.....

لحظه های سقوط .وحشت وترس بی پایان مرگ درون و از همه درد ناک تر دوستی این سقوط رو ندید.پس ناله کن چون افسانه رو هیچ کس باور نمیکنه.حتی اون کسی که لباس دوست رو چند ثانیه به تن میکنه و میگه میفهممت و سنگینیه لباس اذیتش میکنه و سعی میکنه ادامه نده.این دردناک ترین نقطه اس.

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز.

بگو وقتی هیچ دوستی نیست.وقتی هیچ دستی تن زخمی و پاره پارتو بغل نمیگیره.بگو وقتی هیچ گوشی نمیشنوه.

لحظه های سقوط رو به تصویر بکش.افسانه ات را فریاد کن. شاید مرده ها صداتو بشنون وقتی زنده ای به ناله هات گوش نمیده.بیچاره روح من.تنها زجر کشیدی و هنوز هم تنهایی.در لحظه های سقوط.بر در و دیوار چاه تاریک سقوط تصویر روزهای روشن به سرعت از جلوی چشمات میگذشت.تو عمق چاه با تمام وجود فریاد میزدی و به عمق چاه فرو میرفتی و تمام موهای تنم از هیبت فریادت سیخ می شد اما... تکرارش هم اذیتت میکنه که هیچ کس در چند فرسخی چاه نبود.تو تنها بودی.وقتی به عمق چاه رسیدی و با سر به زمین خوردی.آه که عمق چاه از عمق پست ترین افول ها بیشتر بود.بیهوش شدی.صداها قطع شد.انگار قرار نیست زجر تو به پایان برسه.پس حادثه بعدی تورو غرق خودش می کنه.تو روی زمین پر از خار و خاشاک صحرای کابوست کشیده میشی و تن بیهوشت پاره پاره میشه و همچنان صحرا ادامه داره.باز دردناکترین قسمت افسانه.حتی یک نفر هم تو صحرا نیست تا به تو یاری برسونه و نذاره کشیده بشی و  تن سردت چاک چاک شه.پس تو رو زمین با دستهای بسته کشیده میشی.اوه.یک نفر دیده شد.انگار واقعیه.امید مدتهاست مرده اما امیدوار میشی که بیاد و به این رنج پایان بده.اون نزدیک میشه.به جسم بیهوش و زخمیت نگاه میکنه.انگار نمیدونه راستی راستی بیهوشی.پس تنها کاری که میکنه همینه:بلند شو.بلند شو داری نابود میشی.بسه دیگه پاشو.این قسمت رو میسپرم به شما که درباره اون بظاهر دوست چه فکری میکنید.اما فقط یک جمله.بزار منم یه جمله بهش بگم.وای بر تو.ننگ بر تو که منو دیدی.دیدی که بیهوش چطور خارهای اون صحراتنم رو در بر گرفته بود.اما تمام لطفت به من  شد همین: بلند شو.و لباس سنگین رو در آوردی و بی تفاوت گذشتی.چند نفر دیگر هم انگار تو رو دیدن .اما حتی به خود زحمت نمیدن که جلو بیان واین لباس چرک و سیاه رو به تن کنند.درباره اونها از شدت نفرت  حتی همین یک جمله رو هم نمیگم. حال.روح من تو همچنان تنهایی و از زخمهای عمیق تن بی گناهت زیر نور ظلمت به خودت از درد میپیچی.ناله میزنی.گریه میکنی.اما باز هم دردناک ترین قسمت این کابوس.کسی این اطراف نیست تا تورو بشنوه. راه حل تو نعشگیه.اونقدر بخور تا سرت از نعشگی منفجر شه.بکش.دود کن.تو سیگارو نابود کن و سیگار تو رو.نزدیکترین دوست تنهایی من از من میسوزی و در من ...و غریزه.پس بنوش و بکش و ب... که تنها تریاک زخمهای حادثه تو همین هاست.

دستی نیست.دروغه دروغ.

+   مرتضی ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

ترسم که اشک....... ... .. .

سلام بعد چند وقت دوری از این دنیای پوچ مجازی دوباره مسیرم خورد اینوری گفتم یه چرند جدیدی(البته از خودم نیست)به چرندای قبلیم تو این سطل زباله که تفاوتش با سطل آشغالای دیگه تو اینه که دیگران دوست داران محتویاتشو زیر و رو کنن و درست مثل کسایی که تو آشغالای سطلای شهرداری دنبال زندگیشونن در حالی که غافلن که زندگیشون اونتو نیست و اون تو فقط یه ماده تخدیر وجود داره که به خودشون تزریق کنن و تلخی این روزای نحس و واسه لحظاتی از بین ببرن   اضافه کنم

زیاد حرف نمیزنم فعلا بخونید قشنگه اگرم تکراریه و قبلا خونده بودید            نظر بدید که از کدوم شاعر شعر بزارم    ولی من کاری به اینکه کی مبدع سبک مناظره و هندی و ... هست و اگه شماهم جزو این قشر از علاقه مندان به ادبیاتید دیگه.......  من بخاطر همین قضیه تو اولین جلسه کلاس ادبیات با استادم از بحث وارد جر شدم   

مولا میگه نبین کی میگه ببین چی میگه ولی استاد احمق من فقط شخص کوینده براش مهم بود نه حرف گوینده.

 بسه دیگه

نظر یادتون نره

سنگریزه

روزی به جای لعل و گوهر سنگریزه ای 
 بردم به زرگری که بر انگشتری نهد
بنشاندش به حلقه زرین عقیق وار
آنسان که داغ بر دل هر مشتری نهد
زرگر ز من ستاند و بر او خیره بنگریست
وانگه به خنده گفت که این سنگریزه چیست ؟
حیف ایدم ز حلقه زرین که این نگین
نا چیز و خوار مایه و بی فدر و بی بهاست
شایان دست مردم گوهرشناس نیست
درزیر پا فکن که بر انگشتری خطاست
هر سنگ بد گوهر نه سزاوار زینت است
با زر سرخ سنگ سیه را چه نسبت است ؟
گفتم به خشم زرگر ظاهر پرست را
کای خواجه لعل ز آغوش سنگ خاست
ز آنرو گرانبهاست که همتای آن کم است
آری هر آنچه نیست فراوان گرانبهاست
وین سنگریزه ای که فراچنگ من بود
خوارش مبین که لعل گرنسنگ من بود
روزی به کوهپایه من و سرو ناز من
بودیم ره سپر به خم کوچه باغ ها
این سو روان به شادی و آن سو دوان به شوق
لبریزه کرد از می عشرت ایاغها
ناگاه چون پری زدگان آن پری فتاد
وز درد پا ز پویه و بازیگری فتاد
آسیمه سر دویدم و در بر گرفتمش
کز دست رفت طاقتم از درد پای او
بر پای نازنین چو نکو بنگریستم
آگه شدم ز حادثه جانگزای او
دریافتم که پنجه آن ماه رنجه است
وز سنگریزه ای بت من در شکنجه است
من خم شدم به چاره گری در برابر خویش
و آن مه نهاد بر کف من پای نرم خویش
شستم به اشک پای وی و چاره ساختم
آن داغ رابه بوسه لبهای گرم خویش
وین گوهری که در نظر سنگ سادهاست
برپای ‌آن پری چو رهی بوسه داده است

+   مرتضی ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

این دیگه خیلی چرنده


سلام
چند روزه غم تو دلم زندونیه

ولی اگه دقیقترشو بخوای عمریه غم تو دلم زندونیه
چند روز پیش از یه دوستی یه هدیه گرفتم که خوشحالم کرد چون بدست آوردن چیزای جدید باعث خوشحالی میشن 
اون یه هدیه مناسب و ایده آل
به من این امکان میده که دیگه بی دردسر رایج کامپیوترای قدیمی حرفای دلمو تو بلاگم بریزم تا شما بخونید
قدیما دوست داشتم یه همچین چیزی داشته باشم هم باکلاسه هم کاررا انداز هم سرگرم کننده هم همه چی........... ههههههی شاید همه چیز بود تا وقتی نداشتم ولی حالا که دارمش هر لحظه بیشتر به صحت این حرف میرسم که به همون نسبتی که انسان تو مدرنیزه فرو میره از طبیعت که اصل و زادگاهشه فاصله میگیره
و همینه فلسفه ناراحتی من
ناراحتم چون یه شی به اندازه یه دفتر(نت بوک)داره یه وسعت به اندازه طبیعت رو ازم میگیره
اینم یه جور درد دله و شاید حرف خیلیا باشه و چون خیلیا از این داستان تازه ناراحتن نقلش کردم و مدتها منتظر بهانه ای واسه گفتن این حرفها بودم
حرفم اینه :
خیلی از ما (من اولی و آخریش نیستم) تو هوای طبیعت نفس میکشم و نمیتونیم از طبیعت فاصله بگیریم و متاسفانه هر روز داریم از محبوبمون دورتر میشیم

و بازهم متاسفانه هنوز راهی برای جلوگیری از این روند پیدا نکردیم
دوستای من بیاید همفکری کنیم که چه کنیم با این غریبی تو شهر خود

شاید من احمق باشم ولی علاقه و دلبستگی به طبیعت یه امر فطریه و نشون دهنده صاف بودن یه روح(تعریف نیست چون منیت خریته این حقیقته و اون کثافتی به نام واقعیته)و از دل بر میادو کاریش نمیشه کرد .شاید یه لپ تاپ آخرین مدل خیلی جذاب باشه ولی هنوز هنوز هنوز خیلیا تو این زمین خاکی با بوی نم دشتای بارون زده ارضا میشن نه بوی فن تکنولوژی برتر

 مطمئن باشید بالاخره از راه میرسه روزی که دلمون واسه بوییدن عطر انار درخت حیاتامون لک بزنه

این فاجعست که کمکم لباس واقعیت میپوشه،میبینید بازم خبری از حقیقت نیست

شاید بعد خوندن این مطلب بگی سرش از هواهای فانتزی اول جوونی که نسیم وار میگذره پره اما

اما من به گفتنش نیاز داشتم و گفتم

         یه جستجو درونت بکن         چقدر از نیازت به صافی آسمون  فاصله گرفتی    بالا سرتو نگاه کن آسمون چه رنگیه     چه رنگی بود 

 

 

+   مرتضی ; ٤:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

نخون که این چیزا خوندن نداره

سلام
میخوام از یه فاجعه بگم از یه تحدید یه بلا بازم بی مقدمه
درباره ماه رمضونِ ولی متفاوت از حرفای خوشبو
اتفاقا رمضان تو کلام من فقط رنج و اشک یأس و سرافکندگی و عطر ظلالتِ 
یه پسرفت تحمل ناپذیر
همه این چرکا باید تو نسل من و تو از زیر تاول زمان سر باز کنه
آره برادر بسوز چون قربانی اصلی نصل سومه
شاید اینارو قبول نداشته باشی
احترام می زارم ولی میگم::::
شاید شماهم حسِ منو داشتید که ماه رمضون امسال حس ماه رمضونای سابق یا بهتر بگم ماه رمضونای واقعی رو نداره
این حس تو عید امسالم به من دست داد و شدیدا در تلاش برای ریشه یابی اون بر اومدم تا به این نتیجه رسیدم:
هر روز که از راضی بودنمون به نفس کشیدن تو این هوای موحش و شبزده میگذره ارزشای اصیل و بزرگمون مثل همین رمضان المعظم و چه و چه و چه بی برکت تر میشن
و این کاملا منطقیه
برادر،خواهر،دوست عزیز این کاملا منطقیه که وقتی خدا این همه وسیله واسه پرواز به من و تو میده و میبینه که ما هر روز از اونا که استفاده ازشون هر انسان نوع بشری رو به کمال میرسونه کمتر استفاده میکنیم و نه تنها کمتر استفاده میکنیم ، بلکه جرئت انجام این کار و پرواز به سمت زندگی متعالی رو با ترس مرگبار و حقیرمون از مرگ با عزت رو از بقیه هم میگیزیم که دقیقا بر عکس حرف حسینی که فقط بلدیم 10 روز از سال رو بخاطرش توسروکلمون بزنیم که فرمود برای من مرگ با عزت و آزادگی با ارزشتر از زندگی با ذلت است عمل میکنیم و به زندگی،چی میگم اسم این زندگی نیست حروم کردن هواست، چسبیدیم و مثل یه گیر افتاده تو باطلاق که به هر چی چنگ میزنه تا غرق نشه،به هر ننگ و نکبتی از قبیل .....(احتیاج به گفتن کارایی که واسمون خخخخخیلی عادی شده و روز مره شده)چنگ میزنیم تا نکنه یه وقت همین نفسای حقارت از شش ذلتمون در بره،خداهم جواب این رفتار پست مارو میده و برکت همه چیز رو ازمون میگیره و سطح عمل رو برامون باقی میذاره تا به بدترین عقوبت که میتونه نصیب یه قوم بشه یعنی عمل به چیزی که بهش اعتقاد نداره و فقط بر اساس اجبار از قبل تعیین شده مغز گنندیدش انجامش میده(همون دلیلی که گذشتگانمون بخاطرش بیچارگیها کشیدند و اصلی ترین دلیل هم هست) گرفتار بشیم

برادر عذاب خدا فقط واسه قوم ثمود و لوط و ........... نیست. عذابی که من و توی نسل سومی گرفتارشیم صدهابرابر دردناک تر و الیم ترِ
پس بیا برای اینهمه مصیبت تو این ماه عزیز که خدا روحشو ازمون گرفته و همین واسه بیشتر شدن بدبختیا و حقارتمون کافیه
نه اونجور که واسه حسین گریه میکنیم بشینیم و زارزار گریه کنیم و بگیم:
الهی العفو   

گفتن این خاتمه خیلی گرون تموم میشه اما:

ما همینیم جنگل بدون ریشه

+   مرتضی ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

مقدمه چرندنامه

سلام مقدمه:

مطالب این وبلاگ رو اگر بخوایم با دید واقع گرایانه بهشون نگاه کنیم واقعا چرند

و سعی من در اینه که با تمام وجود این فضا رو مملو از چرندیجات کنم (جامعه ما آینست و من تو این آینه دیدم که حرفایی از این قبیل دیگه رنگ فراموشی گرفته . این خواسته ملتمسانه مترسکاشه)

کاش اینطور نبود

                  ولی هست

+   مرتضی ; ۳:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir